|
عشق کلمه ایست که بار ها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود
عشق صداییست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند
عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود
عشق رنگیست از هزاران رنگ اما بی رنگ است
عشق نواییست پر شکوه اما جلالی ندارد
عشق شروعیست از تمام پایان ها اما بی پایان است
عشق نسیمیست از بهار اما خزان از آن می تراود
عشق کوششیست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه
عشق کلمه ایست بی معنی ولی هزاران معنی دارد
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معنی را می رساند ولی معنی آن گفتنی نیست شب بودو آسمان گریه میکرد
سرش را بر سینه ام نهاده بود
می گفت:قشنگترین قصه را برایم بگو
نگاهم را بر چشمان زیبایش دوختم
گفتم: چشمانت را ببند
چشمانش را بست
ومن آهسته روی لبانش خم شدم وقصه ی بوسه را برایش گفتم
آن گاه باران تمام شد وآسمان برسر من مروارید پاشید گنه كردم گناهي پر ز لذت
درآغوشي كه گرم و آتشين بود
گنه كردم ميان بازواني
كه داغ و كينه جوي و آهنين بود
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
گنه كردم چشم پر ز رازش
دلم در سينه بي تابانه لرزيد
ز خواهش هاي چشم پر نيازش
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
پريشان در كنار او نشستم
لبش بر روي لبهايم هوس ريخت
ز اندوه دل ديوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا مي خواهم اي جانانه من
ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش
ترا اي عاشق ديوانه من
هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در ميان بستر نرم
بروي سينه اش مستانه لرزيد
گنه كردم گناهي پر ز لذت
كنار پيكري لرزان و مدهوش
خداوندا چه مي دانم چه كردم
در آن خلوتگه تاريك و خاموش
زندگی چیست نقشی با خیال آمیخته کاش میشد تا کنی باور مرا
اشک چشم و آه سوزان مرا کاش میشد در زمان بی کسی حس کنی سردی دستان مرا گفتمت عشقم به تو از جان فزون است گفتمت سوز دلم از جان برون است در جوابم : |
|