|
باز هم؛ باز هم در رؤیا باز هم در خوابم و دروم کوچه پس کوچه های بارانی آن نغمه ها می شنوم ، عشق ها میبینم دورتر ازاین پیچ و خم رؤیایی و در آن آبی بی پایان من تو را میبینم ، من تو را می خوانم باز هم با آرزویی مثل شبم مثل صبح به امید دیدارت ، چشم به راه می مانم باز هم با دستانم ، غنچه ای در باغچه کوچک دل می کارم باز هم با تمام قدرتم در میان گلها ، من تو را می خوانم باز هم با نگاهم به دل دریاها عشق را می فهمانم و باران می نامم آری عشق را باران می نامم و باز هم از واری شهر خوبی شهر عشق به امید یک نگاهت که مرا شاد کند می مانم. |
|