|
چرا او رفت آن سان كه آن برگ افتاد سرد بود و زرد ولي مادر اون گرم بود و سبز شكست بامكي و فرو ريخت بر سري لرزيد پيكري و تباه گشت فرصتي افتاد مرغكي زخون و سرخ شد پري از دستبرد حادثه ها بسته شد دري از هم گسست رشته ي عهد و معرفتي نابود گشت نام و نشاني ز دفتري فرياد شوق ديگر از آن لانه بر نخاست ناچيز گشت آرزوي چند ساله اي |
|