تبليغاتX
به نام غائب همیشه حاضر - شب
 
 
شب بودو آسمان گریه میکرد
سرش را بر سینه ام نهاده بود
 
می گفت:قشنگترین قصه را برایم بگو
نگاهم را بر چشمان زیبایش دوختم
 
گفتم: چشمانت را ببند
چشمانش را بست
 
ومن آهسته روی لبانش خم شدم وقصه ی بوسه را برایش گفتم
 
 آن گاه باران تمام شد وآسمان برسر من مروارید پاشید
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/09ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط علی  |