|
مسافر تنها:
آسمونم با فریاد میگم قصه زندگیم تنها قصه یه مسافره
پس گریه نکن، بزار از یادگاریهام تنها بمونه یه خاطره
حالا که وقت رفتنم شده از آسمون داره بارون میباره
خاطرات با هم بودن رو بارون باز دوباره به یادم میاره
یاد خاطرات با تو بودن زیر بارون برام قشنگه همیشه
با یاد خاطرات تو باز هنوزم اشک چشمام جاری میشه
اشک آسمون وقت رفتن باز ریخته شد خیلی بی نشون
دقایق واپسین قول بده بعد من چشمات نشن گریون
فکر من نباش دیگه آخر راه بر دلم در این سرما رسید
نقش تنهایی در درون قلبم نقش یه مسافر تنها کشید
برای بار آخر تا سر رو شونه هام میزاری گریت میگیره
گرمی دستت تویه دست سردمه تا اینکه یارت میمیره
لحظه ای که سرت رو شونه هام بود من جون سپردم
تو گفتی بی من رفتی و خاطره های قشنگت رو بردم
چشم به روی دنیا بستم و لحظه ای گشودم که دنیا نبود
آن لحظه دانستم که شب و روزم بدون تو جز رویا نبود
من که شبها در واپسین دقایق زندگیم نفس نداشتم
برای عبور از جاده جز یاد تو خاطره از هیچکس نداشتم
اشک و پاک کن، گریه نکن بر بالینم که ساده شکستم
خوب میدونی من مسافریم که در غربت جاده نشستم
من که دارم میمیرم پس دستات رو از دستام رها کن
برو قصه عاشقونت رو از قصه خزون دل من جدا کن
من که راهی نمونده برام تویه این غربت و دلواپسی
بزار که حالا به هم نمیرسیم، تو به قصه زندگیت برسی
من یه شمع رو به بادم که در شبگردیها گم شده فریادم
برای از بین بردن دلتنگی هایت فقط گاهی بکن یادم
اما حالا که من میرم تو صدام بکن که نکنه برم ز یاد تو
من هم با اشکهام تو رو فریاد میکنم که بشکنه فریاد تو
شعر از مسافر غریب جاده... |
|